سفرنامه اکوادور (بخش اول)، عبور از مرز، تولکان، کیتو
اکوادر در آمریکای جنوبی از شمال با کلمبیا، از شرق با برزیل و از جنوب با پرو هم مرز است و تمامی ضلع غربی این کشور را سواحل اقیانوس آرام تشکیل داده.. جالبتر اینکه در فاصله حدودا هزار کیلومتری از این سرزمین، در دل اقیانوس آرام مجموعه جزایر گالاپاگوس به عنوان بخشی از خاک کشور اکوادر قرار گرفته که یکی از دیدنی ترین و بکرترین عجایب دنیاست.. خط استوا هم گذری از اکوادر می کند و در واقع بخشی از این کشور کوچک در نیمکره شمالی و بخشی در نیمکره جنوبی واقع شده.. از همه اینها جالبتر تنوع آب و هوایی در این کشور زیباست.. غرب اکوادر منطقه مسطح ساحلی اقیانوس آرام، قسمت میانی امتداد رشته کوه های آند و قسمت شرقی، سرشاخه های رودخانه آمازون با جنگل های انبوه و بکر را در دل خودشان جای داده اند که هرکدام دنیایی از زیبایی هستند…
و اما سفرنامه، صبح خیلی زود بی سر و صدا و بدون اینکه دوستان نیوزیلندی و ژاپنی(همسفرانم در جنوب کلمبیا) از خواب بیدار شوند، کوله ام را جمع کردم و از هاستل بیرون زدم و روانه مرز شدم، گاه خداحافظی از کلمبیا، سرزمین خاطراتم و آخرین شهر مرزی آن یعنی اپی آلس(Ipiales) (شهر ابرهای سبز) فرا رسیده بود!
شهر اپی آلس به مرز اکوادر خیلی نزدیک بود و از روبروی ترمینال با دادن چند پزوی ناقابل با یک ون مسافرکش، خودم را به مرز کلمبیا-اکوادر رساندم. پس از مهر کردن پاسپورتم در اداره مهاجرت کلمبیا، اولین گام را به سمت سرزمین کاملا ناشناخته اکوادر برداشتم، مامور اداره مهاجرت اکوادر بر خلاف مامورین جدی کلمبیایی، با روی باز خوش آمد گفت و با مهربانی و لبخندی وصف ناشدنی مهر اقامت تا ۹۰ روز را در پاسپورتم ثبت کرد، توضیح اینکه اکوادر هم جزء معدود کشورایی است که ایرانی ها بدون ویزا و تا ۹۰ روز می توانند در این کشور اقامت داشته باشند…
پس از ثبت شدن مهر ورود، منتظر وسیله ای شدم که من را به شهر تولکان (Tulcan) یکی از شمالی ترین شهرای اکوادر برساند که فقط چند کیلومتر ناقابل تا مرز کلمبیا فاصله داشت، فرصتی بود برای هم صحبتی با یک بک پکر کلمبیایی به اسم گویو که او هم کنار جاده منتظر بود، بالاخره با یک تاکسی عبوری خودمان را به مرکز شهر کوچک اما زیبای تولکان رساندیم..
به اتفاق گویو برای صبحانه به یک کافه در میدان مرکزی شهر رفتیم و بعد هم گشت کوتاهی اطراف شهر زدیم، زیباترین و دیدنی ترین جای شهر کوچک تولکان قبرستان آن بود! وقتی گویو این را گفت خنده ام گرفت، با این حال کتاب لونلی پلانت هم همین را می گفت، بنابراین کوله به دوش یک مسیر ده دقیقه ای را طی کردیم که خودمان را به بهشت مرده های تولکان برسانیم..
واقعا باور کردنی نبود، بدون هیچ اغراقی، زیباترین مزاری بود که تا آن روز به چشم خودم دیده بودم و دیوارهایی داشت از سرو ناز که با دقت و حوصله پیرایش شده بودند و محوطه اصلی قبرستان هم با کمک مجسمه ها و دیوارهای درختی به قطعات کوچکتری تقسیم بندی شده بود، اشکال و مجسمه هایی بسیار متنوع، متفاوت و جالب از پیکره و بدنه درختان سبز سرو تراشیده شده بود که هرکدام جلوه خاصی به فضا داده بودند.. طراحی و نوشته های روی سنگ قبرها هم جالب بودند و تقریبا تمامی قبور گلباران شده بود.. خلاصه بهشتی برای مرده های تولکانی درست شده بود که بیا و ببین، آن ها را در صفا و زیبایی و آرامش مطلق غرق کرده بودند…
مجددا به میدان مرکزی شهر برگشتیم و بعد از گشت و گذاری اطراف شهر، از گویو خداحافظی کردم و رهسپار ترمینال تولکان شدم..
مقصد بعدی شهر کیتو (Quito) یعنی پایتخت اکوادر بود، اتوبوس های کاملا معمولی و ارزانی که هر ساعت بین این دو شهر تردد می کردند و البته بارها و بارها بین راه توقف داشتند و مسافرین را در شهرها و روستاهای مسیر سوار و پیاده می کردند…
مسیر ۵ ساعته و ۴٫۵ دلاری بین این دو شهر که از دل رشته کوه های آند عبور می کرد، حتی اجازه نداد لحظه ای چشم هایم را روی هم بگذارم و بخوابم.. زیبایی بود و زیبایی، شاهکارهایی از خلقت خدا، کوه های زیبای آتشفشانی و دریاچه های طبیعی که از دور خودنمایی می کردند و انواع مختلف رنگ سبز که خدا در این بوم زیبای نقاشی به زیبایی و با ذوق از آن ها استفاده کرده بود و آسمان و ابرهایی که گاهی زمینی شده بودند.
حدود ساعت هفت عصر بود که به یکی از ترمینال های فرعی شهر کیتو رسیدم که هیچ ذهنیتی از موقعیت مکانیش نداشتم.. به فرانسیسکو میزبانم از کوچ سرفینگ که چند روز قبل برای اقامتم در خانه آن ها، هماهنگ کرده بودم زنگ زدم.
اولین صفحه خاطرات من از شهر زیبای کیتو در اتوبوس های پرهیاهو و شلوغ داخل شهری رقم خورد که مملو بود از صورت های مهربون مردم بومی آمریکای جنوبی که وقتی به چشم هایشان خیره می شدی چیزی جز یک لبخند مهربان و پرمعنی تحویلت نمی دادند… شاید حدود ۴۵ دقیقه ای طول کشید تا به خانه فرانسیسکو رسیدم که از روی تراس بزرگ خانه شان از طبقه سوم برایم دست تکان می داد و منتظرم بود…
فرانسیسکو به همراه برادر و عمه اش در یک خانه بزرگ سه طبقه بسیار زیبا زندگی می کرد و پدر و مادرش در آمریکا استاد دانشگاه بودند و چند ماهی از سال را به اکوادر برمی گشتند، جالب اینکه طبقه اول خانه شان را به صورت کامل به من سپردند!
خیلی زود با تمام اعضای خانه غیر از دوتا سگ اخمو و بداخلاق توی حیاط، صمیمی شدم و از همه مهربانتر عمه مسن فرانسیسکو بود، کسی که همواره در تکاپوی بهتر کردن شرایط برای مهمان غریبه شان بود که مبادا احساس کمبودی بکند، با اینکه فقط اسپانیایی حرف می زد و کمتر زبان مشترکی داشتیم، ولی واقعا ارتباط برقرار کردن با او اصلا کار سختی نبود..
صبح حدود ساعت ۹ صبح از خانه بیرون زدم و رهسپار بام کیتو شدم، جایی که می شد با یک تلفریکو به سقف آسمان رسید.. مسیر نسبتا پیچیده و گیج کننده ای داشت، ولی خیلی زود خودم را به تلفریکو شهر کیتو رساندم که در یک محوطه خیلی بزرگ احداث شده بود و قدمتی بیشتر از سال ۲۰۰۵ نداشت.. شهر بازی بزرگ و امکانات تفریحی و خرید و رستوران های متنوع زیادی در اطراف محوطه تلکابین پراکنده شده بودند…
تلکابین مسیر خطی معادل دو و نیم کیلومتر را طی می کرد تا مسافرینش را در ارتفاعی بالای ۴۰۰۰ متر در دل رشته کوه های همیشه سر سبز آند تحویل بدهد… از آن بالا چشم اندازی رویایی و باور نکردنی از شهر کیتو را می توانستم ببینم! شهری زنده و شاد با مردمانی مثال زدنی، آرمیده در دل کوهها و آتشفشان های آند که از آن بالا بیشتر و بیشتر می شد زیبایی هایش را درک کرد و حتی ساعت ها نگاهش کرد.. هوای نیمه ابری آن روز و وزش نسیم خنک هم زیبایی های آن بهشت رویایی را صد چندان کرده بود.
بعد از تماشای شهر کیتو با چشمانی بازتر از همیشه سر به کوه و دامنه های زیبایش گذاشتم، مسیرهای فرعی که فوق زیبا بودند و گاهی می شد مردم محلی را سوار بر اسب و قاطر یا پیاده و روان در دل کوهستان دید یا مردمی که سر سپرده بودند به زیبایی های طبیعت، چشمه ابرهای سفیدی که از دل کوه سبز می جوشید و با ظرافت و لطافت در دل آسمان از هم گسسته می شدند… ساعت ها راه رفتم و عمیق نفس کشیدم و خدا را بابت این شاهکار خلقتش تحسین کردم…
قدم زنان خودم را به کوچه خیابان های کیتو سپردم و در جستجوی راهی برای برگشت به خانه، باید زودتر بر می گشتم، چون قرار بود شب به فرانسیسکو افتخار بدهم و همراهش به مهمانی فارغ التحصیلی یکی از دوستانش برویم که رسما دعوتمان کرده بود..
مهمانی آن شب حدود سه ساعتی طول کشید که البته مابینش، به اتفاق فرانسیسکو، حدود یک ساعتی را هم در کوچه های محله ماریسکال (La Mariscal) قدم زدیم.. تمام محله پر بود از بار و دیسکو و کافه های روباز که به شکل های مختلف تزئین شده بودند و هرکدام به روشی مشغول جذب مشتری بودند.. در واقع محله ماریسکال مرکز شهر جدید کیتو محسوب می شود و بعد از شهر قدیم، توریستی ترین محله شهر به حساب می آید.
در خیلی از کشورهای آمریکای جنوبی نظیر کلمبیا، پرو یا اکوادر بعضی از رستوران های محلی علاوه بر منوی معمول غذایشان، به صورت خاص یک غذای روزانه دارند که معمولا ترکیبی از غذای اصلی، نوشیدنی به همراه سوپ یا سالاد است و چون در آن روز مقدار زیادی از آن غذا را درست می کنند، خیلی ارزانتر از بقیه منوی غذاییشان است، تصور کنید با یکی دو دلار می توانید یک غذای کامل داشته باشید! معمولا ظهرها و عصرها این رستوران های محلی نوع غذای روزانه و ترکیبش را به همراه قیمتش روی یک تخته سیاه کوچک جلوی در ورودی رستوران قرار می دهند و به این ترتیب بازاریابی می کنند..
بعد ناهار آرام آرام و با عوض کردن دوتا اتوبوس بالاخره خودم را به شهر قدیم کیتو رساندم، شهر موعودی که راجع به آن شنیده و خوانده بودم و حالا فرصتی بود که زیبایی هایش را از نزدیک با چشمان بازتر از همیشه، خودم تجربه کنم…
شهر قدیم کیتو که در قرن ۱۶ میلادی بر روی خرابه هایی از شهر دیگری به همین نام(کیتو به معنی مرکز دنیا) مربوط به امپراطوری اینکاها بنا شده، در واقع هسته مرکزی و نقطه شروعی برای رشد و توسعه شهر امروزی کیتو بوده است. این گوهر گران بهای آمریکای لاتین دارای شرایط ویژه طبیعی، تاریخی و فرهنگی است، به گونه ای که هنوز هم بسیاری کیتوی آرمیده در دل دره های زیبا و آتشفشان های گاها فعال رشته کوه های آند را با معماری کم نظیرش جزء یکی از زیباترین و جذاب ترین پایتخت های دنیا به حساب می آرن، شهر قدیم کیتو در واقع این افتخار را دارد که به عنوان اولین شهر دنیا در سال ۱۹۷۸ میلادی توسط سازمان یونسکو ثبت میراث فرهنگی جهانی (UNESCO World Heritage Cultural Site) شده است..
حالا خودم را درست وسط زیباترین و بزرگترین میدان شهر یعنی میدان استقلال(Plaza de la Independencia) یا به قولی میدان بزرگ شهر(La Plaza Grande) می دیدم، میدانی که در هر چهار ضلعش، چهارتا از تاریخی ترین و اصلی ترین ساختمان های شهر را به بیننده هایش هدیه داده بود.
کلیسای بسیار زیبای جامع شهر در جنوب ، تالار باشکوه شهر در شرق، کاخ دولتی در غرب و بالاخره قصر اسقف اعظم شهر در ضلع شمالی میدان استقلال قرار داشتند که هر کدام به نحوی زیبایی و ابهت این میدان را کامل و کاملتر کرده بودند. در وسط میدان هم انواع درختان و گل های استوایی سایه اندازهای عطرآگینی را برای رهگذران کنجکاو و گاهی خسته مهیا کرده بودند تا لختی رسیدن و دیدن و یافتن را در نرفتن و ماندن در زیر سایه سارشان جستجو کنند. درست در قلب میدان هم مجسمه آزادی از جنس برنز سوار بر ستونی از سنگ های مرمر، دستی به آسمان دراز کرده بود و گویی واسطه ای بین زمین و آسمانی بود که حتی می شد ابرهای زمینی شده اش را دست چین کرد…
با تاریک شدن هوا رهسپار منزلگاه خود شدم، جایی که قرار بود مبدائی باشد برای یک تجربه جدید دیگر از شب های شهر کیتو که قبلا با فرانسیسکوی میزبان، قرارش را گذاشته بودم…
با هم روانه یکی از محله های پایین شهر کیتو شدیم، جایی که قرار بود یک شام خیابانی متفاوت بخوریم…
بالاخره به شامگاه موعودمان رسیدیم، پخت و پز سیار خیابانی روی چرخ و گاری هایی که عمدتا در امتداد یکی از خیابان های اصلی آن منطقه بساط کرده بودند و با دقت و ذوق فراوان، مشغول تهیه انواع غذاهایی بودند که احتمالا دستور پختشان را نمی شود در هیچ کتاب آشپزی پیدا کرد..
خلاصه بعد از ساعتی همراه شدن با بخشی از واقعیت های شب های پراسرار کیتو و قدم زدنی کوتاه در محله های نه چندان امن و امان پایین شهر، به خانه برگشتیم.
و اما بشنوید از آخرین روز زندگی من در شهر محبوبم کیتو. بدون هیچ اتلاف وقتی خودم را به شهر قدیم رساندم تا کار نیمه تمام دیروز را به اتمام برسانم. بنابراین فارغ از رویای گذشته و آرزوهای فردا، دل و روح و جان را به کوچه پس کوچه هایی سپردم که از بوی تاریخ پر بودند. قدم زدن در کوچه های سنگ فرشی که بوی زندگی از هر گوشه و کنارش جاری و ساری بود، کوچه هایی پر از فراز و فرود که هرگز اسیر رنگ یکنواختی و ساختارهای روزمره زندگی امروز بشر نشده بودند و می توانستند طعم شیرین زندگی در گذشته های دور را به هر عابری هدیه دهند، کوچه خیابان هایی که گاه بی انتها به نظر می آمدند و آنقدر ادامه پیدا می کردند تا به طبیعت و تپه های سر سبز شهر ختم شوند تا فریاد بزنند که جریان زندگی بشر امروز جز به طبیعت زیبای خدا ختم نخواهد شد..
بعد از نهار به سراغ کلیسای زیبا و عظیم باسیلیکا(La Basilica) رفتم. واقعا معماری و عظمت حیرت آوری داشت، در واقع این کلیسای با ارتفاع ۱۱۵ متر یکی از بزرگترین و زیباترین کلیساهای اکوادر است. آنقدر دقت و ظرافت و زیبایی در ساخت آن به کار رفته که می تواند هر بیننده ای را ساعت ها مجذوب خود کند و به تحسین وادارد. همینطور ستون های عظیم و سقف بلند و طراحی و معماری منحصر به فرد داخلی به همراه شیشه های رنگی داخل کلیسا با طرح هایی متفاوت و متنوع از وقایع تاریخی زمان حضرت مسیح، زیبایی های این کلیسا را صدچندان کرده بود و البته که فضای معنوی خاص آن چنان آرامش دلخواهی را به ارمغان آورده بود که احساس بی وزنی می کردم!
همینطور قدم زنان ضمن تماشای زندگی روزانه مردم، خودم را به میدان وسیع و کلیسای زیبای سن فرانسیسکو (San Francisco) رساندم. اولین کلیسای شهر کیتو که در قرن شانزدهم بلافاصله با اومدن اسپانیایی ها کار ساختش بر روی بازمانده های معبدی از امپراطوری اینکاها شروع شده بود و حدود یک قرن تا کامل شدنش طول کشیده بود و بنابراین بی سبب نبود که آن را زیباترین و پرابهت ترین معماری شهر کیتو و حتی تمام پایتخت های آمریکای لاتین می دانستند!
و در ادامه با ده دقیقه پیاده روی خودم را به تماشای کلیسای سانتودومینگو(Santo Domingo) و باز هم میدان وسیع و زیبای جلوی آن دعوت کردم که البته سبک و سیاق معماری متفاوت خود را مخصوصا در زمینه معماری داخلی داشت.. روی نیمکت های داخلی کلیسا آرام گرفتم و جریان عبادت مردمی که به آنجا می آمدند و رسوماتشان را به نظاره نشستم…
و اما در آخرین ساعت آن روز زیبا، در امتداد یکی از کوچه های جادویی، خودم را به تپه سرسبزی رساندم که مجسمه زیبا و و عظیم حضرت مریم را روی سر خود جای داده بود و در واقع از بیشتر نقاط شهر می شد این تپه و مجسمه معروفش را نظاره کرد. مجسمه ای معروف از حضرت مریم که از هفت هزار قطعه آلومینیومی به ارتفاع ۴۵ متر ساخته شده بود و نماد شهر کیتو هم محسوب می شد.
گاه، گاه برگشتن به خانه ای بود که میزبان های همیشه مهربانش، شام آخر را برام تدارک دیده بودند و آخرین دور هم نشینی ها و آخرین بلند خندیدن ها و نهایتا آخرین خداحافظی ها، خداحافظی از کسانی که من ناشناس را سخاوتمندانه به عنوان بخشی از خونواده شان پذیرفته بودند و در چند روز اقامتم در شهر و خانه شان، از هیچ کمکی دریغ نکردند…
سفرنامه اکوادور بخش دوم
کانال تلگرام کافه جهانگرد
مبارکه استاد
امیدوارم همیشه شاد باشید
سلام.خواستم بابت وبسایت خوبتون ازتون تشکر
کنم و امیدوارم باعث ایجاد انگیزه براتون بشه
سپاس از لطف تون
تو زمینه ای که فعالیت میکنید جزو بهترین سایت ها هستید.
سپاس
سلام.ممنون .خیلی خوب بود.از دست اندرکاران وبسایت به این خوبی سپاسگزارم
سلام
ممنون از لطف تون
too many thanks خیلی خوب بود ممنون
خواهش می کنم قربان
سلام عالي بود سفرنامه اكوادور مرسي
سلام؛ خواهش می کنم
عاشق این وبسایت شدم من.عالی هستید شما
ارادتُ لطف دارین قربان
مطلب بسیار خوبی بود.ممنون
سپاس از شما و توجه تون