سفرنامه گینه
این بار راهی غرب آفریقا شده ام، همان جا که هیچ از آن نمی دانم جز نقشه ای مبهم از کشورهای در هم تنیده اش! فقط این را می دانم که در ابتدا مسافر “گینه” خواهم بود و شهر “کوناکری”، مهمترین دلیل انتخابش هم ارزان تر بودن بلیط پروازش است، پس آنجا نقطه آغازین سفری دیگر خواهد شد برایم، کاش بتوانم به خوبی درکشان کنم…

باز هم سر پرسودایی که به شیشه پنجره هواپیما چسبیده است و گذر از آفریقا را تماشا می کند. ابرهای سفیدی که شکافته می شوند و هواپیمایی که حالا قصد آرام گرفتن در پهنه ای دیگر از سرزمین آفریقا را دارد، کشور گینه، شهر کوناکری پایتخت آن در حاشیه اقیانوس اطلس…

فرودگاه بسیار کوچک و ابتدایی دارد این شهر “کوناکری” پایتخت گینه، پاسپورت ها به سرعت مهر ورود می خورند و بعد از دقایقی چراغ ها خاموش می شوند و مامورین می روند و فرودگاه انگار تعطیل می شود، به همین سادگی!
زبان رسمی فرانسه است و ارتباط کلامی برقرار کردن به غایت سخت، اما بارها در کشورهای مختلف در موقعیت های مشابه بوده ام و این چالش بی زبانی را آزموده ام و می دانم هم دلی از هم زبانی بهتر است!
چند نفری از داخل خیابان به نرده های فرودگاه آویزان هستند و پول تعویض می کنند به عنوان تنها صرافی های موجود! هر دلار آمریکا معادل نه هزار فرانک گینه! سیم کارت و یک گیگابایت اینترنت می گیرم در حدود ده هزار تومان خودمان، هاستل ها و هتل های شهر را جستجو می کنم، هیچ نتیجه ای نمی یابم جز تعداد محدودی هتل گران! مرکز شهر مشخصی هم وجود ندارد انگار که به آنجا بروم، بی قواره توسعه پیدا کرده است، از روی نقشه اطلاعات بیشتری می گیرم و راهی شهر می شوم. ساختارش خیلی آفریقایی ست، نگاه های سنگین آدمهایی که احتمالا خارجی های زیادی ندیده اند و سفیدها را “فوتی” می نامند، مثل همان “موزونگو” در شرق آفریقا یا “وزا” در ماداگاسکار!

با چند واسطه و کمک از مردم محلی، هاستلی می یابم در همان وسط های شهر که توسط پسران خانمی مسلمان اداره می شود، البته که فضایش ابتدایی و ساده است و تنها بخش کوچکی از آن آماده است و مابقی در حال ساخت می باشد. فضای شهر کوناکری متفاوت و اسلامی ست و همچنین مساجد زیادی دارد، به گونه ای که از جمعیت حدودا ١٢ میلیونی کشور گینه حدود ده میلیون آن مسلمان هستند.
آن گوشه پایین حیاط هاستل را هم فضایی را به عنوان رستوران درآورده اند مصطفی پسری از ترکیه آن را اجاره کرده و می چرخاند، خوش مشرب و دوست داشتنی ست، می گوید سه سال آشپز هتل شرایتون بوده و حالا به صورت مستقل کار می کند.

در گوشه ای از حیاط زیر سقف شیروانی، کلاس زبان انگلیسی برپاست، آن هم به ساده ترین شکل ممکن، در واقع مادربزرگ برای نوه هایش معلمی گرفته است که با آنها کار کند و حالا بچه ها به خوبی ارتباط می گیرند و با ذوق و شوق، مهارت شان را در انگلیسی نشانم می دهند و برای حرف زدن از هم سبقت می گیرند. جالب است که آنها علاوه بر زبان محلی خودشان حالا فرانسه و انگلیسی نیز می دانند، به همین سادگی، به دور از هیاهو و امکانات و کالج و ترم و نمره و ثبت نام. اصولا به نظرم سیستم آموزشی موفق است که با علاقه توامان باشد و خروجی موفقی داشته باشد…

حالا از “گینه”ها بیشتر می دانم و تفاوتشان را بهتر درک می کنم این یکی که من مهمان و مسافرش هستم “گینه کوناکری”ست که مستعمره فرانسه بوده است. یکی هم چسبیده به اینجاست، جمع و جورتر و کوچکتر زیر پای سنگال به اسم “گینه بیسائو”، صرفا به خاطر اینکه پایتختش بیسائو نام دارد، آن یکی اما از دست پرورده های پرتغالی هاست. اما گینه سوم جایی آن دورترهاست، پایین تر، چسبیده به کامرون، “گینه استوایی”، جالبتر اینکه آن سومی مستعمره اسپانیا بوده است. چهارمی اما خارج از آفریقاست، آن بالادست استرالیا، کشور کوچکی به نام “پاپوا گینه نو” که دولت مستقلی دارد، البته که بیشتر ماهیتش انگلیسی است آن یکی. قصه غم انگیز و عجیبی بوده است رقابت استعمار، گویا همه شان باید “گینه” می داشتند!



تمام شب را باران باریده است، حالا صبح گاهان ابرها اندکی باز شده اند و آبی آسمان را می توان دید، البته که این گویا ماهیت ماه آگوست است، ظاهرا بدون اینکه بدانم در وسط ماه های پرباران این منطقه به اینجا سفر کرده ام، باید تجربه جالبی باشد!
برای ویزاهای کشورهای همسایه گینه به دوتا از سفارت ها هم سرکی می کشم که هر کدامشان قصه های خودشان را دارند و البته بامزه اند.
کوناکری را گشت می زنم، سراسر ترافیک است این شهر، پیچیده و شلوغ و البته کثیف، کنار ساحل هایش شده است محلی برای انباشت زباله هایشان، یک جور انگار با شهر عجین شده است. نکته دیگر اینکه شهر کوناکری به شدت نظامی ست و مامور بازار، نمی دانم، احتمالا به دلیل ناامنی های داخلی گذشته شان باشد. بهترین راه موتورسواریست، دستت را که بلند کنی موتوری می ایستد و می توانی بخشی از مسیر را همراهش باشی..



باز هم باران شبانگاهی و آرامش و لطافت صبحگاهی هوا را شاهد هستم، تا نزدیکی های ظهر بخش هایی دیگر از کوناکری را می بینم و سپس عازم شمال می شوم، مقصد هم می شود شهری به نام “دالابا” که می گویند بسیار زیباست!









اما قصه ترمینال یا به قول خودشان گاراژ شهر هم جالب است. اتوبوسی وجود ندارد و کلا بار حمل و نقل بین شهری به دوش تاکسی هاست و در مواردی محدودتر هم ون ها به کمک می آیند، البته قبلاها در مورد ون ها در شرق آفریقا که به “کومبی” معروف هستند برایتان در سفرنامه مالاوی و زیمبابوه نوشته بودم.
تاکسی ها عمدتا پژوهای قدیمی فرانسوی استیشن هستند که ٩ نفر مسافر ظرفیت دارند یا بهتر است بگویم ظرفیتش می دهند، دو نفر جلو کنار راننده، چهارنفر ردیف دوم و سه نفر هم آخرین ردیف، به اندازه یک وانت هم بار روی سقفش! حالا تصور سفر با چنین پدیده ای درجاده های کوهستانی پر ازچاله گینه آنهم در زیر باران شدید با شما.

حالا مسافر جاده های گینه شده ام، زیر باران، البته که چیزی ورای باران، گویی از آسمان آب می بارد، خارج شدن کامل از شهر حدود سه ساعت طول می کشد، ترافیک هم معنایی فراتر از آن دارد که دیده ایم و تجربه اش کرده ایم! جاده اما وقتی باز می شود و از کوناکری دور می شویم انگار دری از بهشت همیشه سبز و زیبای خدا گشوده می شود، دشت ها و تپه ها و صخره های سراسر سبز و کوه هایی که در میان انبوهی از درختان جنگلی سر برکرده اند، زیباست و چشم نواز…




شب از نیمه گذشته است که در زیر باران شدید به “دالابا’ می رسم، راننده می گوید این منطقه از گینه را سوییس غرب آفریقا می نامند.

باز هم باران و باران، تمامی شب را باران می بارد، خسته هم نمی شود، صبح اما انگار مرا به طراوتش می بخشد و لختی از باریدن می ایستد و فرصتی می دهد به طول تمامی روز تا بتوانم “دالابا” و زیبایی هایش را ببینم. تپه های کوتاه و بلند سراسر سبز، دشت های باز با گوسفندان سپید و سیاه در حال چریدن، مردان در حال استراحت و زنان در حال کار، آبشارهای ریزان و رودهای جاری، دریاچه های آرمیده و نور خورده و خانه های روستایی پر از مهر، همه شان را یکجا می بینم و از سادگی حس و حالشان سیراب می گردم.
آبشار زیبایی آن بالادست دالابا وجود دارد به اسم “پیکه”، خروشان و جوشان و جاری است. در بخش دیگری از دالابا هم آبشار دو طبقه ای شکل گرفته است که مابین این طبقاتش، از زیر پلی طبیعی می گذرد که به “پل خدا” مشهور است.








باز هم صبح گاهان و صدای پرنده ها و بارانی که باز می ایستد از باریدن. ایستاده ام کنار جاده و ماشین رهگذری که همسفرش می شوم به سمت روستای “پیتا” صندلی های ون را داده است برای تعمیر و بنابراین با بچه هایش دورهمی می نشینیم روی نیمکت و همینطور کف، سفر با ماشین بی صندلی هم عالمی دارد پرخنده…
نزدیکی های روستای پیتا جایی جلوی یک دوراهی نگه می دارد و مسیر مبهمی را نشان می دهد که گویا به آبشاری ختم می شود، آبشار”کامباداگا”، می گویند زیباترینِ گینه و غرب آفریقاست…
مسیر حدودا ١۵ کیلومتری تا آبشار را همسفر موتوری می شوم، همان مسیری جنگلی و زیبایی که البته شباهتی هم به جاده ندارد. جایی آن انتهای مسیر از لابه لای درختان فقط صدای بلند و هیاهوی خروش آب را می شنوم، نزدیکتر می شوم و صدا هم پرابهت تر و مهیب تر می شود…
حالا رسیده ام به بالای سر آبشار، جریان عظیمی از آب را می بینم که از جایی محو می شود و جریان پیوسته اش تا همیشه معلق می ماند در هوا…

پایین دست رودخانه پلی معلق وجود دارد که اگر جسارت عبور از آن را داشته باشی، آن وسط هایش خودت هم به تمام معنی در میان ناکجا معلق خواهی ماند.
سیم های ساده و فرسوده با ابتدایی و آفریقایی ترین حالت ممکن در هم بافته شده اند، بعد هم تعدادی ورق فلزی را به صورت نصفه و نیمه روی سیم و کابل های پایینی ثابت کرده اند تا کف پل را بسازند. اینها همه مرا به فراز جریان تند رودخانه ای می برند که چندقدمی تا آبشار و سقوط بزرگ بیشتر فاصله ندارد…
ولی باید گذشت، با لبخند، با شوخی، با خنده، و البته با هیجان باید گذشت، ای دریغ از من اگر پایم بلغزد..


کمتر از نیم ساعتی پیاده روی دارد دیدن آبشارها از روبرو، آنهم پیاده روی جنگلی در بیراهه های بکر، جنگل هم که پر است از صدای پرندگان که در هم می پیچد و طنین آبشار که همواره پس زمینه تمامی نواهاست…
آبشار دو طبقه “کامباداگا” اما بالاخره خودش را نشان می دهد، سپید اندام پرجوشش، از همانهاست که می توانی ساعت ها بنشینی و تماشایش کنی و به نجوایش گوش دهی…



راه رفته را باز می گردم، اما حالا یکی از آن هایی هستم که زیبایی کامباداگا را دیده و لذتش را چشیده است. کنار جاده اصلی می ایستم به انتظار، طولی نمی کشد که همسفر کامیونی می شوم که عازم شهر “کیندیا”ست، باران می گیرد، آنهم چه بارانی، مسافر جاده های بارانی گینه هستم حالا، جاده هایی که در بیشتر قسمت هایش تنها رگه هایی از آسفالت را می توان در آنها یافت و گویا دولت شان هم از وجود و حتی ضرورت شان بی خبر و بی اطلاع است…
دیروقت است که به کیندیا می رسم، جایی همان نزدیکی های جاده مغازه کوچکی می یابم که هنوز باز است، در واقع مغازه که نه بخشی از اتاق و محل زندگی خانواده ایست که از آن دری هم رو به خیابان گشوده اند و خرده لوازمی هم برای فروش دارند.
روبرویش محوطه سیمانی با سقف شیروانی ست، اجازه می گیرم برای برپایی چادر، مشغول که می شوم درِ اتاق همسایه شان هم باز می شود، سه جفت چشم سفید روشن در آن تاریکی شب برق می زند که با تعجب نگاهم می کنند…
دعوت می شوم به اتاق شان، همان تنها اتاقی که همه خانه شان است، به همین سادگی حالا امشب را مهمان مهربانی شان هستم…

صبح نه چندان زود راهی مرز می شوم، مرز کشور “گینه” با “سیرالئون”، با همان تاکسی هایی که قبلا شرحشان را داده ام، دو نفر کنار راننده، چهارنفر عقب و باز هم سه نفر آن عقب تر، روی سقف هم تا زیر طاق آسمان بار، بهره وری اینجا واقعا بالاست!
سعید ملیت دوگانه دارد و با پدرش سفر می کند، چون بچه است و کوچک می نشیند کنار دست من صندلی جلو، جالب است که هم انگلیسی می داند و هم فرانسه، می گوید از مرز که عبور کنم زبان رسمی در سیرالئون انگلیسی می شود،چرا که آنها مستعمره انگلستان بوده اند…
جاده ها در گینه واقعا ابتدایی هستند و خراب، پر از چاله های بزرگ و کوچکی که حالا در فصل بارندگی بیشتر شبیه برکه و آبگیر شده اند، البته که سفر را کندتر اما پرهیجان تر می کنند.
هرچه به مرز نزدیکتر می شویم تعداد ایست های بازرسی هم بیشتر می شود، راه را با طنابی می بندند، ماشین ها می ایستند، معمولا به راننده گیری می دهند و باجشان را رسما می گیرند و حرکت ادامه پیدا می کند، البته که این واقعیت تاسف بار عدم حاکمیت قانون در بسیاری از کشورهای آفریقایی ست…







می رسیم به مرز دو کشور گینه و سیرالئون، آن چند کیلومتر آخر راه آسفالت خوبی دارد که ظاهرا کار دولت سیرالئون است، می گویند از اینجا به بعد ورق جاده بر خواهد گشت و با اتوبان و آسفالت روبرو خواهیم شد!
مامورین هم که کلا عادت کرده اند پول بگیرند، با بهانه و بی بهانه، یکی می گوید عوارض خروج، آن یکی هزینه ویزای خروجی طلب می کند(تاکنون چنین اصطلاحی نشنیده بودم)، دیگری می گوید هزینه کنترل مدارک، یکی هم از من پول غذایش را می خواهد، یکی دیگر پول نوشابه، به همه شان لبخند می زنم و کارت بانکی ایرانم را نشان می دهم و دستگاه پوزی که هرگز وجود ندارد و اینگونه جملگی شان بی خیال می شوند…
کار مهر خروج خوردن پاسپورت ها سریع انجام می شود، آن هم در ابتدایی ترین وضعیت ممکن، حتی کامپیوتر و سیستمی برای ثبت این خروج و ورود وجود ندارد، دفترهای بزرگ خط کشی شده و مامورینی که انگار باید از روی پاسپورتم مشق بنویسند!
سلام علیکم
خیلی جالب بود!با اینکه خودم در افریقا هستم ولی شما از دید دیگری به آفریقا و مردم آن دیار نگاه می کنید.
نگاه تان همیشه پر از امید و سبز باد!
سلام و وقت به خیر علی عزیز؛ طبیعتا نگاه من به عنوان کسی که صرفا به قصد کنجکاوی سفر کرده با شما که اونجا زندگی می کنین متفاوته
در هر صورت ممنون از لطف تون